غلط گیریِ ما از عقل مکتوب

حریم ِ ما رو با خود بُرده توو غار

خداوندِ نمایش های رنگی

تلاش ِ کور داری اولِ راه

برای نکبت غایی بجنگی

توازن داره حتی جنگ با مرگ

زمین باکره با ریشه ی داغ

هبوط جاذبه رو بیضی ِ برگ

که داره خاک می شه آخره باغ

خوشایندِ خیالِت نیست حتی

غلط گیریِ ما از عقل مکتوب

نظام هستی پالوده از نقص

که ما رو برده تا وارونه ی خوب

تو ضدّ قهرمان داستانی

دَم گرم میون ِ پنجه باد

دروغای بزرگُ دوست داری

چشایی که به لبهامون نمیاد .”

 

م . خفه خوان

نویسنده مهمان دیدگاهی بنویسید

جایزه برای اوزال در جشنواره فیلم کوتاه

طلسم جایزه نگرفتن فیلم های هرمزگانی با فیلم [اوزال] ساخته مسعود میرزایی شکست. او توانست در بخش (چشم انداز سرزمین زیبای ما) جایزه بهترین فیلم را در سی و یکمین جشنواره فیلم کوتاه تهران بدست بیاورد.
تبریک به مسعود میرزایی و خسته نباشید به گروه پر توانش…

شهاب ۵ دیدگاه

مجلس تحویل بگیرد

اسید پاشی، اولین دستاوردهای قانون مسخره حمایت از آمرین به معروف…
وقتی عقل نباشد، قوانینی که هیچ پشتوانه فکری و تحقیقاتی ندارند درفضای مملکت جایش را به دیگر برنامه فرهنگی می دهد…
توحش یک شبه بوجود نمی آید. بی شک پیش از آن راه های اینچنینی برای بیماران جنسی و روانی باز می شود.

شهاب دیدگاهی بنویسید

ما اصلن هم دست بدبختی و فقریم

ما جوانان ِ با هم بدِ امروز ،

چند میلیون پیرزن وُ پیر مردِ تنها خواهیم بود ،

دور هم به پوکر با خدا و فرشگان مشغول ،

خواهیم بود بی کسان ِ هم ؛

می ترسم از اینکه پیر شویم ،

آفتابه هم دست هم ندهیم

ما اصلن هم دست بدبختی وُ فقریم ! ”

 

م . خفه خوان

نویسنده مهمان ۳ دیدگاه

چرا همه رفته بودناشون رو می ذارن واسه پاییز؟

نُه سال پیش بود، توی آبان.
عید فطر تمام شده بود و داشتم به هوای جشنواره فیلم کوتاه می رفتم تهران… از کرمان خبر رسید که پدربزرگم دیگر عمرش به دنیا نبوده… برای من در آن سال که تصاویر نقش بسته در ذهنم از پدربزرگ مربوط می شد به دوران خانه نشینی و آلزایمر و بستر بیماری خبر رفتنش درد کمتری داشت.
اما مادربزرگم نه. تصاویری که از قدیم توی ذهنم مانده بود بر می گشت به تمام آرامشی که همراهش بود، لبخندها و نگهداری از پدربزرگم. (پدربزرگم این اواخر هیچ کدام از ماها را به یاد نمی آورد، تنها چیزی که بعد از آلزایمرش خوب یادش مانده بود، نام مادربزرگم بود).
امروز بعد از نه سال، عید غدیر، صبحی که باید وسایلم را جمع می کردم و می رفتم سفر باز از کرمان خبر بدی رسید…
مادربزرگ رفته بود پیش پدربزرگم. اما اینبار همه چیز با نُه سال پیش فرق می کرد… پذیرفتنش آسان نبود…
این برای دومین بار در یک ماه گذشته بود که صبح با خبر رفتن عزیزی شروع می شد.
[در کمتر از یک ماه دو عزیزی ازپیشمان رفتند که از هیچ کدامشان تصویر تلخ و بدی در ذهنم نقش نبسته بود…]
* عنوان نوشته برگرفته از رادیوچهرازی است.

شهاب ۱۰ دیدگاه