دیالوگ ۱ (چهارم)

محمد: خدا کنه هیچ‌وقت به آقای … (دبیر فیزیک) فحش ندم!
من: چرا؟
محمد:‌ چون معلم خوبیه
من: چرا فحش ندی؟
محمد (همراه با کمی لبخند): شاید امتحان پایانی رو سخت بگیره

دی ۸۹

پس‌نوشت: دی‌شب یه خبر خوش شنیدم. ایشالا همه خوش‌بخت بشن!

نویسنده : احسان ن

نویسنده مهمان ۱ دیدگاه

جوابیه (سوم)

سلام بنده عزیز. من خوبم، اگر این بندگان بگذارند! تو خوب هستی؟ خوش‌حالم ک ازادانه حرف‌هایت را می‌زنی!
لازم است کمی توضیح دهم، شاید از گمراهی ب‌در ایی؛ البته بزرگ ک شدی خیلی چیزها را می‌فهمی.
در ابتدا بابت از دست دادن هم‌وطنانت مخصوصن سارا متاسفم؛ البته مرگ هم جزیی از پروژه زندگی است.
عقل همیشه چیز خوبی است، هیچ‌گاه فراموش مکن. شما ادمیان از ان استفاده می‌کنید، اما نصف و نیمه و این همه را ب درد سر می‌اندازد. از عقل استفاده می‌کنید و با تلاش فراوان رایانه، هواپیما می‌سازید، جاده می‌سازید … ولی راهنما و کاتالوگش را استفاده نمی‌کنید. ب بزرگ‌ترت بگو اگر کاتالوگ هواپیما را بخوانید طول عمرش نوشته شده، راهنمای ساخت را ه و جاده را بخوانید (مقدار اب، مقدار مشخصی است، گویا فراموش شده!) ایمن‌سازی ماشین را فرابگیرید (در روش ساخت، سخنی از دودره بازی زده نشده)، اصلن ژاپن مشکلی ب اسم زلزله ندارد. و این قصه ادامه دارد.
مشکلات‌تان را الکی گردن من نیندازید!

در پایان پیشنهاد می‌کنم برای تماس با من از همان اس‌ام‌اس استفاده کنی، با وب‌لاگ‌نویسی مشکلی اگر برایت پیش امد، کاری از دست من بر نمی‌اید.

دوست‌دار همیشگی بندگان
خداوند
بامداد ۳۰/۱۰/۸۹

پ.ن: در ترجمه این متن از زبان خداوند ب زبان قابل فهم برای ادم، دوستان زیادی تلاش کردند، از همه ان‌ها مم‌نون. کوتاهی از من است ن از اصل متن!

نویسنده : احسان ن

نویسنده مهمان ۱۵ دیدگاه

دوست داشتم باشی ، نبودی – داستان کوتاه

« دوست داشتم باشی ، نبودی » . این را نوشته بودم و نمی دانستم بفرستم یا نه . وارد آسانسور شدم و با همان دست که گوشی را گرفته بودم چرخی روی دکمه ها زدم . یادم نمی آمد کدام را بزنم . ذهنم سمت بودن و نبودن بود و طبقه لعنتی پاک فراموش شده بود . دکمه ارسال را زدم  و خیره ماندم به صفحه گوشی که آیا می رسد یا نه . نقطه چین ها داشتند دور نامه می چرخیدند که مرد چاقی داخل آمد و دکمه ای را زد . کمی خودم را جمع وجور کردم و تکیه دادم به آینه پشت سرم . آسانسور داشت با تکان خفیفی حرکت میکرد که مرد عطسه زد و آب دهانش را ریخت روی صفحه گوشی و صورتم . گوشی خیس شده را با پیراهنم تمیز کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم . نگاه کردم بببینم مرد چاق سرما خورده دکمه کدام طبقه را زده . انگار نه انگار که تف مالی ام کرده . گوشی اش را در آورده بود و داشت چیزی می نوشت .

شهاب ۱۴ دیدگاه