بحث عامیانه

بعضی ها ، بعضی چیزها را طوری مطرح می کنند که اگر کسی نداند فکر می کند که واقعا شاید خبری شده !
نه اشتباه نکنید ، پرونده ی مفاسد اقتصادی را نمی گویم . منظورم اظهارات اخیر مسئوول یکی از وزارتخانه ها است که نمیخواهم بگویم اسمش تعاون است .
ایشان اخیرا فرموده اند : برای گرفتن موافقت اصولی باید ۳۹۰۰۰ کیلومتر دوندگی کرد ! حالا این که چرا ۳۸۰۰۰ کیلومتر یا ۴۰۰۰۰ کیلومتر نباید دوید ، لابد حکمتی دارد ! ما هم که اصولا اهل فلسفه و حکمت و حرفهای فیلسوفانه – حکیمانه و این جور چیزها نیستیم . اما  اگر آدمی را در نظر بگیریم که نه خیلی لاغر باشد ، نه خیلی چاق ، نه خیلی کوتاه باشد ، نه خیلی بلند ، نه اهل چایی باشد ، نه اهل شیرینی و خلاصه اگر از آن گل پسرهای سر براهی باشد که آهسته و پیوسته با سرعت متوسط یک کیلومتر نه ، دو کیلومتر نه ، سه کیلومترنه … همان ده کیلومتر در ساعت بدود و پنج ساعت نه ، ده ساعت نه ، بلکه دست کم بیست و پنج ساعت در روز یکسره بدود و بلانسبت – بلانسبت کارش مثل ما تعطیل بردار هم نباشد و هر دو سه هزار کیلومتر کارش به تعویض روغن نکشد و به روغن سوزی هم نیفتد ، فکر میکنید در طول یک سال چند فقره موافقت اصولی بگیرد ؟
نه ! شما را جان من حساب کنید ببینید واقعا نمیشد بدون جار و جنجال اعلام کرد که :
( در یک سال ، یک نفر می تواند از وزارت تعاون حداکثر دو تا موافقت اصولی بگیرد ) ؟ اگر بفرمایید نمیشود ، خب … معلوم است آن مقام مسئوول درست گفته دیگر !

نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۵ دیدگاه

تلخهای ادامه دار

جمله ی تلخی که نماینده مردم سیستان و بلوچستان گفته را بخوانید :

آیا خون مردم مظلوم سیستان و بلوچستان از خون مردم بورکینافاسو کم‌رنگ‌تر است که رئیس‌ جمهور به خاطر اتفاقات این کشور به آنها تسلیت می‌گوید اما به مردم زاهدان نه ؟ ( متن کامل را اینجا بخوانید )

آیا واقعا باید این طور باشد برادران عزیز ؟

در بین خبرها و درپی دستگیری حامد صابر عکاس ایرانی که هم اکنون در بازداشت است به مطلبی  رسیدم که دو عکس آن مطلب را همین شخص یعنی حامد صابر گرفته بود . تلخی این خبر هم چیزی کم از خبر قبلی و خبر بمب گذاری در زاهدان  نداشت . متن کامل آن را در اینجا می توانید بخوانید . جوانی که به خاطر حماقت تعدادی به این روز افتاده .

* منبع عکس

شهاب ۱۱ دیدگاه

کلام چهل و سوم

پرسید که نزدیک ترین راه کدام است ؟ گفتم : به کجا ؟ گفت : به خلوتگه دوست . گفتم : تو مگر فاصله ای می بینی ، بین دل و آنکس که دلت منزل اوست ؟ / یک SMS

شهاب ۲ دیدگاه

انواع خر

لابد بارها شنیده اید که فلانی سوار خر مراد است . آیا تا به حال فکر کرده اید که فرق خر مراد با خر معمولی چیست ؟ البته خر خر است چه مال آقا مراد باشد یا مال هر کس دیگری اما موضوع اینجاست که خر مراد اصلا خر نیست . خر مراد یک چیزیست مثل یک آپارتمان شیک یا یک ماشین پر از پول اهدایی فلان بانک یا حتی یک صندلی چرمی در اتاق ریاست که آن را دودستی به شما تقدیم می کنند تا رویش لم بدهید و امر و نهی کنید ! خلاصه باید بدانید که خر مراد هیچ ارتباطی به خر قبرسی و خرمگس و خرخاکی و هیچ خر دیگری که شما می شناسید ندارد . اما چیز دیگری که باید بدانید اینست که اگر روزی روزگاری سوار خر مراد شدید کمربند ایمنی را فراموش نکنید چون که این خر چموش جفتک پرانی کرده و سوارش را با دماغ می اندازد زمین . مثلا کسی را می شناختم که سوار بنز ۱۰۰ میلیونی اهدایی ! راهی ویلایش در شمال بود اما از بخت بد یک پنچری ناگهانی باعث شد خودش و بنزش با هم چپ شوند و از آن طرف یک روز ناگهان آب ، دهن دره کشید و ویلای لب ساحل آن جناب را درسته قورت داد . یا شخص دیگری که به واسطه ی پسر خاله بودنش با رییس فلان بانک چکهای بی محل می کشید بالاخره دستش رو شد و به این ترتیب ایشان که تا همین چندی پیش مشغول خر سواری بودند و حتی گاهی از آدمهای مثل ما سواری می گرفتند یکهو از بالای خر مراد یه وری رفتند تو کوزه . خلاصه اگر شما هم در حال سوار بر مرکب مراد مشغول تاخت و تاز هستید حواستان جمع باشد که از قدیم گفته اند : گهی پشت به زین و بعدش می خوری زمین .

نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۲۸ دیدگاه

بانو ، مرثیه ای برای یک مملکت رو به زوال

چند روز پیش پس از ۱۹ سال از ساخته شدن فیلم بانوی مهرجوئی آن را دیدم . فیلمی که احساس می کنم چقدر خوب تحلیل کرده بود جریانات ۱۳ سال پس از انقلاب ایران را و هنوز در شرایط کنونی می توان آن را اثری امروزی دانست . این فیلم همچون بسیاری از آثار مهرجوئی که قبل و پس از این فیلم ساخه شده از المانهائی بهره برده که می توان آنها را پای ثابت برخی از فیلم های او همچون اجاره نشین ها ، مهمان مامان ، سنتوری و حتی اپیزود روزهای آشنائی از فیلم طهران ، تهران دانست که یکی از مهمترین آنها حضور یک خانه است . شاید حضور خانه در هیچ کدام از این فیلم ها به جز اجاره نشین ها که به صراحت به آن پرداخت شد  نکته ی محوری به حساب نمی آید  ، ( البته در اپیزود روزهای آشنائی محوریت با معرفی شهر تهران بود که خراب شدن سقف خانه دلیلی شد بر شکل گیری پیرنگ های بعدی داستان فیلم ) . در فیلم مهمان مامان ، چندین خانواده در یک خانه ی قدیمی زندگی می کنند . همگی از وضعیت مالی مناسبی برخوردار نیستند ، در فیلم سنتوری صاحبخانه خانه ی سنتوری را خراب می کند . در پری کلبه ی چوبی آتش می گیرد و در  اجاره نشین ها داستان ساختمانی که صاحب خانه اش نیست و آن خانه به خاطر قدمت و مسائل تاسیساتی سقفش فرو می ریزد . این تشبیه خانه ی ویران شده به یک مملکت از دست رفته نه تنها در این فیلم ، بلکه در بیشتر فیلم های مهرجوئی که پس از انقلاب ساخته شده و همچنین در فیلم بانو ، دستمایه ی کار این فیلمساز قرار گرفته است .  فیلم بانو داستان زنی است  به نام مریم که همسرش به خاطر ازدواج با دختری جوان او را ترک می کند و به خارج از کشور سفر می کند ، حالا او ناراحت و گوشه گیر در خانه ی بزرگشان تنها زندگی می کند . مدتی بعد  او از سر دلسوزی زن و مرد فقیری را به خانه راه می دهد تا وضعیت جسمانی زن این خانواده ی فقیر که حامله هم هست بهبود پیدا کند . خانه ی آن زوج توسط مالکین باغی که در نزدیکی خانه ی مریم بانوست خراب می شود . خدمتکار مریم بانو با حضور آن خانواده فقیر کنار نیامده و آن خانه را ترک می کند .  به واسطه ی حضور هاجر باردار و شوهرش ، پدر هاجر ( قربان سالار ) و عروس آنها نیز به همراه دو بچه اش مدتی از ساکنین این خانه ی بزرگ می شوند . این حضور گرم و صمیمی خانواده فقیر باعث می شود بانو باز انگیزیه ای برای زندگی پیدا کند ، انگیزه ای که حتی حاضر است به خاطرش به نوعی خدمتکار هاجر شود ، اولین رویاروئی مریم بانو با قربان سالار همراه با ترسی است که بانو را به شک می اندازد … قربان سالار که اولین حضورش را ما در نیمه شب می بینیم دلیل خوبی بر پیچیدگی این شخصیت می شود . شخصی که به قول خودش در خانه های اعیانی بسیاری کار کرده . شخصی که به قول عروسش با دو بار ازدواجش دو زن را بدبخت کرده و مدتی هم در زندان بوده . شخصی که حالا با حضورش در خانه ی مریم بانو شخصیتی مهربان و سر به زیر و کار درست از خودش نشان می دهد . او کسی است که در نیمه های دوم فیلم به بعد شخصیتی را وارد ماجرا می کند که روزی شریکش بوده . شخصی که سفته های زیادی از قربان سالار دارد و حالا آمده با او تسویه حساب کند . قربان سالار به خاطر بدهی که به او دارد کم کم اشیا قیمتی خانه را به دور از چشم صاحبخانه که به او اعتماد کرده ، مخفیانه به شریکش می دهد . اولین شخصی که متوجه این ماجرا می شود خود مریم بانوست . اگر چه او این مسئله را به طور علنی عنوان می کند اما قربان سالار و هاجر منکر این مسئله می شوند و با مغلطه هایشان  مسئله را تمام شده می پندارند . همین مسئله و ادامه پیدا کردن رفتار قربان سالار باعث می شود مریم دوباره گوشه گیر شود و حتی لب به غذا هم نزند . اشیا خانه روز به روز کمتر می شوند تا اینکه چیزی جز تعدادی کمد و بوفه و میزهای خاک خورده باقی نمی ماند …
اگر بخواهیم به نکته های خوب این فیلم اشاره کنیم نمی توان از شخصیت پردازی های عالی ، داستان روان و دکوپاژ خوب مهرجوئی گذشت . مواردی که هنوز پس از گذشت نوزده سال از ساخته شدنش آن را جذاب  و امروزی نشان می دهد . فیلمی که برای زمانه خوش ساخته شد و برای نسل های بعد . اثری که هنوز می توان سمبل جامعه ی رو به زوالی را در آن پیدا کرد که باید با چشمان خودش ببیند که چه طور سرمایه هایش روز به روز به بیگانگان سپرده می شود و حتی قادر به اعتراض هم نیست … این فیلم اگر چه پر است از عناصر ریز و درشتی که بر قدرت اثر گذاری این فیلم صحه می گذارد اما نمی توان برخی موارد را نادیده گرفت . مواردی که شاید باز از تمهیدات فیلمساز به خاطر نمادین بودن اثرش باشد . به عنوان مثال می توان به تفاوت لهجه ی قربان سالار و دخترش اشاره کرد . پدر با زبان آذری سخن می گوید و دختر با لهجه ی شیرازی که هیچ سنخیتی با همدیگر ندارند . حتی اگر این مسئله را جز نمادهائی بدانیم که فیلمساز قصد گنجاندن آن را در فیلمش داشته باز نمی توان دلیل محکمه پسندی برای این تناقص پیدا کرد .  شاید اولین شرط درک نمادها ونشانه ها باور پذیر بودن آنهاست . یعنی باید تمامی عناصر در یک وحدت و هماهنگی در کنار یکدیگر قرار گیرند تا بتوان در مرحله ی بعد به درک لایه های زیرین اثر رسید ، که اینگونه نکات اغراق شده ای که نمونه ی آن را در ابتدای فیلم و با دیالوگ های کلیشه ای شخصیت محمود ( شوهر مریم ) روبرو می شویم ، کمی ذهن را از اصل ماجرا دور می کند و قدرت همراهی را از برخی مخاطبین می گیرد . به هر حال اینها مواردی نیست که بخواهد از ارزش کار مهرجوئی در این اثرش کم کند . این فیلم باید چند بار دیده شود که در هر بار دیدنش می توان مثال های عین به عین مملکتمان را  پیدا نمود . قربان سالاری که از در دوستی وارد شد و روی خوش نشان داد و بعد تبدیل شد به سارق بزرگ همان خانه . امیدوارم سرنوشت این مملکت نشود به مثابه ی  همان گربه ای که در یکی از صحنه های آخر فیلم کشته شد . گربه ای که حدس زده می شود کشته شدنش کار قربان سالار باشد …

خلاصه داستان فیلم را می توانید در اینجا بخوانید .
*منبع عکس


شهاب ۹ دیدگاه