نگاهی به فصل چهارم سریال Black Mirror

در این متن به قصه های هر اپیزود جداگانه پرداخت می‌شود.
فصل چهارم سریال پر طرفدادر بلک میرور یا همان آینه سیاه چند هفته‌ایست که منتشر شده. این سریال که دو فصل ابتدایی‌اش در بریتانیا ساخته شده بود. دو فصل شش قسمته‌ی بعد را با تهیه‌کننده هالیوودی تجربه کرد. چیزی که در این فصل بر خلاف سه فصل گذشته آن را تجربه نکردیم رویارویی با ایده‌های جدید و غافلگیر کننده بود. بزرگترین تفاوت این فصل با سه فصل پیشین خود شیوه برخورد با درام و تکنولوژی‌ست. در این فصل در تک‌تک اپیزودها (به چز اپیزود پنجم) با معرفی تکنولوژی‌هایی روبرو هستیم که تمامی در خدمت پیشبرد درام است. جریانی که در سه فصل گذشته خلاف آن را شاهد بودیم. در فصل اول تا سوم ما تصویری از حال یا آینده‌ای‌ را می‌بینیم که تکنولوژی و فضای مجازی گاه زندگی را وحشتناک‌تر از آن چیزی می‌کنند که فکرش را می‌کنیم. ما با فرآیندهایی روبرو هستیم که به خلق قصه‌ای جذاب می‌کوشد. اما در فصل چهار تقریبا قصه‌های گاه تکراری به مدد ابزارهایی روایت می‌شوند که نمونه‌های آن را در فصل‌های گذشته دیده‌ایم. قسمت اول فصل چهارم داستان جوان خلاقی در زمینه ساخت بازی‌های کامپیوتری را روایت می‌کند که بر اساس دی ان ای هر شخص یک کپی از آن تهیه کرده و آن را به داخل کامپیوتر می‌فرستد. جریانی که ما پیش از این در فصل دوم و در اپیزود کریسمس سفید دیده بودیم. در قسمت دوم داستان مادری را روایت می‌کند که در مغز دخترش تراشه‌ای قرار می‌دهد تا بتواند تصاویری که او می‌بیند را کنترل کند. ما شبیه این داستان و اتفاقاتی که رخ داد را در قسمت سوم فصل اول یعنی The Entire History of You دیده بودیم. در آن قسمت مرد با رجوع به حافظه تصویری همسرش به خیانت او پی می‌برد. در اپیزود سوم فصل چهارم دوباره بحث ورود به حافظه این بار با دستگاهی متفاوت مطرح می‌شود. یعنی در این قسمت هم باز اتفاقی رخ نمی‌دهد. نه سخن از تکنولوژی منحصربه فردی می شود و نه تاثیرات فضای مجازی و یا علوم کامپیوتر را شاهد هستیم. یک قتل رخ داده و حالا با یک سری ابزارهای پیشرفته که حافظه افراد را جستجو می‌کند قاتل پیدا می‌شود. در قسمت چهارم کمی از سوژهای تکراری خود بلک میرور دور می‌شویم. این بار با سوژه‌ای روبرو هستیم که نمونه متفاوت‌ر آن را در فیلم خرچنگ اثر لانتیموس دیده بوده‌ بودیم. زن و مردی باید برای خودشان یک جفت پیدا کنند. این همسر ایده‌آل توسط یک سیستم کامپیوتری انتخاب می‌شود. اما گاه رفتارهای عجیب شخصیت‌ها در متوقف کردن زمان مخاطب را کلافه و دلسرد می‌کند. سوژهای تکان‌دهنده سه فصل قبل جای خودشان را به داستان‌های عامه‌پسند هالیوودی داده‌اند. قسمت پنجم اما شرایط کاملا عوض می‌شود. یک سوژه ناب همچون سه فصل گذشته را می‌توان آبروی این فصل از بلک میرور دانست. سگ‌های کامپیوتری و تربیت شده که کارشان محافظت از انبار کالاهای مهم است زندگی را بر مردم منطقه‌ای سخت و غیر ممکن کرده‌اند. آنها در پی شکار انسان‌هایی هستند که در آن حوالی زندگی می‌کنند. این قسمت که به صورت سیاه و سفید ساخته شده آن وحشت موجود در دنیای تحت کنترل تکنولوژی را به خوبی و با زبانی کاملا نمادین به تصویر می‌کشد. انسان‌هایی که از هراس کشته شدن توسط این کامپیوترها خودشان را در پناهگاه‌هایی امن مخفی می‌کنند. دیدن این اپیزود از این فصل را از دست ندهید. قسمت ششم و آخر فصل چهارم تلفیقی از چند اپیزود گذشته‌ی بلک میرور است. درآمیختگی تکنولوژی با حال و هوای دهه‌های گذشته را در قسمت چهارم فصل سوم یعنی San Junipero دیده بودیم. اولین داستانی که در این اپیزود معرفی می‌شود یک داستان اقتباسی‌ست به نام «معتاد به درد» که اگر چه تکنولوژی معرفی شده در آن، تکنولوژی جدیدتری نسبت به چند قسمت اول همین فصل به حساب می‌آید اما بیش از آنکه به چالش کشیدن این فن‌آوری باشد داستان دکتری‌ست که ذره ذره به درد کشیدن خودش عادت کرده و از آن لذت می‌برد. یعنی باز با درامی روبرو هستیم که تکنولوزی در قوت بخشیدن به آن وارد می‌شود. شخصیت مرد که در طول داستان معرفی می‌شود به کمک دستگاهی‌ که در اختیار او قرار گرفته پرداخت می‌شود. در واقع بیشتر داستان شخصیت است تا تکنولوژی. دومین روایت در این اپیزود منتقل کردن یک کپی از حافظه به یک ذهن دیگر یا یک دستگاه دیگر است. نمونه معرفی این تکنولوژی را در همان اپیزود کریسمس سپید دیده بودیم. یک کپی از حافظه زنی در شرف مرگ را به ذهن همسرش منتقل می‌کنند. و در ادامه آن را در بدن یک میمون اسباب‌بازی می‌گذارند. روایت سوم هم دقیقا همچون روایت دوم ذهن یک قاتل (که انگار واقعا قاتل نبوده) را قبل از اعدام در یک دستگاه کپی می‌کنند. او به یک موزه منتقل شده و در آنجا بازدیدکنندگان می‌توانند دوباره او را شکنجه دهند. تلفیقی از روایت دوم  همین اپیزود و اپیزود دوم فصل دوم یعنی White Bear که در آن یک جنایتکار بارها و بارها به خاطر یک اشتباه شکنجه می‌شود.
در کل می‌توان اینطور نتیجه گرفت که ایده‌های نویسنده تقریبا در این فصل به تکرار رسیده‌اند و ما شاهد اثار شوکه‌کننده‌ای همچون سه فصل گذشته نیستیم. قسمت آخر فصل چهارم به اسم «موزه سیاه» به نوعی جمع‌بندی تمامی رخدادهای این فصل است. و حالا نمی‌توان با قاطعیت گفت این فصل را باید پایان این سریال بدانیم و یا نویسنده قصد دارد در فصل بعد با قدرت بیشتری اپیزودهای آن را بنویسد. چیزی که در این فصل به شدت خلاش حس می‌شد خلاقیت گذشته بود.

شهاب دیدگاهی بنویسید

درباره فیلم The Killing of a Sacred Deer (۲۰۱۷)

کشتن گوزن مقدس را شاید بتوان از آن دست آثار سینمایی دانست که به وجود قدرت‌های ماورا الطبیعه تاکید می‌کنند. پسر نوجوانی که پدر‌خود را به خاطر‌ بی احتیاطی یک جراح از دست داده، حالا با نفوذ به خانواده‌ی جراح سعی می‌کند انتقامش را بگیرد. در‌یک جریان غیر‌قابل باور فرزندان خانواده‌ دچار فلج می‌شوند که به گفته‌ی پسر پس از مدتی حال یک به یک آنها بدتر می‌شود تا اینکه کشته می‌شوند. تنها راه برای اینکه باقی اعضای خانواده نمیرند این‌است که خود جراح یکی از اعضای خانواده را به تصمیم‌ خود بکشد. او ابتدا به این گفته توجهی نمی‌کند تا اینکه کم کم گفته‌های پسر به واقعیت تبدیل شده و فرزند کوچک در شرف مرگ‌ قرار می‌گیرد. این فیلم که آخرین ساخته‌ی یورگوس لانتی‌موس کارگردان متفاوت یونانی‌ست اینبار مفاهیم عمیق دیگری را دستمایه کار‌خود قرار می‌دهد. انتقام، وجود قدرت‌های ماورا الطبیعه که با علوم آزمایشگاهی قابل‌بررسی نیست و کشتن فرزند (که به نوعی به اسم‌ فیلم نیز اشاره می‌کند)، از آن دست چالش‌هایی‌ست که این بار نیز بیننده را درگیر خود می‌کند. لانتیموس با این فیلم نشان داد که همچون آثار‌ گذشته‌ی خود همواره ذهن خلاقی دارد که می‌تواند دست بر موضوعات چالش برانگیزی بگذارد و مخاطب را مسحور زیبایی‌های جادوی سینما کند. انتخاب اکت‌های صحیح برای کاراکترها از جمله جراح و پسر، صحنه‌های غالبا مینیمال در دکوپاژ و همچنین خلق لحظه‌های نفس‌گیر همچون آثار گذشته‌اش این فیلم را به یک فیلم ماندگار تبدیل کرده است. البته نه از جنس آثار برجسته‌ای چون دندان نیش و خرچنگ. پس از فیلم خرچنگ و حضور بایگران هالیوودی در این فیلم، شاید دلیل اصلی کشیده شدن لانتیموس به سمت سینمای هالیوود حضور در بازارهای بین المللی است. به همین دلیل است که لانتیموس بازیگر مورد علاقه اش Angeliki Papoulia را در این فیلم کنار گذاشته و تماما از بازیگران هالیوودی بهره می برد. این فیلم محصول سال ۲۰۱۷ و یکی از فیلم های حاضر در جشنواره‌ی کن این سال بوده است.
شهاب دیدگاهی بنویسید

درباره فیلم (۲۰۱۷)A Ghost Story

فیلم‌های ضد قصه و ضد پیرنگ غالبا در سینمای هالییود که همواره به دنبال یک تداوم هم هستند تبدیل به یک آش شله‌قلمکاری می‌شود که نه قصه‌ی درستی روایت می‌کنند و نه ضد قصه هستند. نمونه‌اش فیلم داستان a ghost story. پلان‌های بی‌دلیل طولانی (جایی که دختر شروع می‌کند به خوردن کیک) + روایت یک داستان فلسفی در خود اثر که تقریبا ماهیت اصلی فیلم را بر ملا می‌کند (جایی که شخصی در پارتی از فلسفه خلقت انسان سخن می‌گوید) + پیرنگ پر از ابهام (روحی که یک سیر تاریخی را طی می‌کند و دوباره در کنار خودش می‌ایستد چه طور کاغذ را در می‌آورد؟ و اصلا چرا برای یک روح این عمل در آوردن کاغذ اینقدر سخت است؟ و چرا باید متن نوشته شده هیچ‌گاه مشخص نشود؟) می‌شود اثری که یک ساعت و نیم برای روایت یک داستان کوتاه زمین و زمان را به هم می‌بافد. شاید تصاویر غالبا زیبا و تدوین از پیش تعین شده کمی ریتم و تنوع بصری را کنترل کرده‌اند اما این فیلم بیش از اینکه یک اثر چند لایه باشد یک اثر شبه روشنفکرانه‌ است که سعی می‌کند خاص به نظر برسد. A Ghost Story اگر تلاشش را بر روایت زندگی یک‌ روح‌ تنها که قرار نیست این جهان را ترک کند متمرکز می‌کرد و دست از تلاش بیهوده و سوال‌برانگیز برای در آوردن یک تکه‌ کاغذ بر می‌داشت، شاید با یک فیلم قابل قبول‌تری روبرو می‌بودیم.

شهاب دیدگاهی بنویسید

روزنوشته‌ها

سال ۹۲ حدسم این بود که اگر اعتراض دیگری در مملکت بشه انتخابات ۴ سال بعد توسط بسیجی‌ها علیه روحانیه. جالبه دقیقا توسط بسیجی‌ها استارتش خورد اما چند ماه بعد از انتخابات.
#اعتراضات_سراسری

شهاب دیدگاهی بنویسید

بخش‌هایی از مصاحبه با میشائیل هانکه

  • اگر چیزی را کارگردانى کنید که خودتان نویسندگی‌اش را انجام نداده‌اید در موقعیتی قرار می گیرید که گویا در حال بازسازی موقعیتى مصنوعى و بى‌روح هستید، درست مثل چیزی کە در هالیوود بسیار رایج است. اگر کارگردان و نویسنده دو شخص باشند، احتمال اینکه فرم و محتوا تناسب قابل قبولى باهم داشته باشند کمتر از حالتیست کە نویسندگی و کارگردانی را یک شخص انجام داده باشد.
  • بازیگری دانشگاه بازیگرى، مرا نپذیرفتند. بعد از آن شروع به نوشتن کردم و منتقد سینما شدم. این مسئله باعث شد فیلم‌هاى بسیارى ببینم و با ایده‌هاى مختلف آشنا شوم و در نهایت خودم شروع به ایده‌پردازی کردم. اگر قرار باشد نام یکی از اشخاصی که روی نگرش من به سینما و زندگى تاثیر گذاشته‌اند را بگویم بدون شک آن شخص «روبر برسون» خواهد بود.
  • سینمای برسون چه چیزى داشت که شما را مجذوب خود می کرد؟ نکته‌ی تاثیرگذار او برای من این بود که حرف خود را با جدیت تمام به مخاطب می‌زد. او توانایی خلق شخصیتى منحصر به فرد و زبانى ابداعى را داشت که باعث مى شد بتواند با هر مخاطبی به زبان خود حرف بزند؛ چنین کارى در سینما بسیار دشوار است. بسیارى از فیلمسازان کلیشه‌هاى سینمایى را انتخاب کرده و با داستان خود می‌آمیزند و در نهایت فیلمی می‌سازند که چیز تازه‌ای برای گفتن ندارد؛ ولى این که بتوانید برای خود سبک فیلمسازى داشته باشید، لحنى متفاوت در فیلم هاى‌تان به کار گیرید و کارهای منحصر به فرد انجام دهید انرژى و استعداد بالایى را باید خرج نمایید و در تاریخ سینما فیلمسازان اندکی بوده‌اند که توانستند به چنین هدفی برسند. تارکوفسکی وجان کاسویتیز دو تن از این کارگردانان هستند.
  • من هر سال میلادى را با تماشاى فیلم هاى «آینه-تارکوفسکى»، «ناگهان بالتازار- روبر برسون» و «زنى تحت تاثیر -کاسویتیز» شروع می‌کنم. این سه فیلم جزو برترین آثار سینماى کلاسیک‌اند.
  • معلوم است که فیلم‌هاى جدید را کمتر دنبال می‌کنید. کدام یک از کارگردان های عصر حاضر را تحسین مى کنید؟ کارهای اصغر فرهادی را دوست دارم. به نظرم نویسنده‌ى بزرگیست. نوشته‌هاى او را هم سطح «آنتون چخوف» مى‌دانم. یورگوس لنتیموس و روبن استلاند را نیز دوست دارم. فیلمسازان جدید با استعداد بسیاری در سینمای معاصر حضور دارند.
شهاب دیدگاهی بنویسید