داستانک آقای پورزاده

پورزاده پرید وسط محله و گفت : من چیزی برای از دست دادن ندارم، زنش سرش را از پنجره بیرون برد و گفت پس من چی؟ پورزاده گفت :‌ تو را همین دیروز، توی تاکسی همان موقع که باید پیاده می شدی و نشدی از دست دادم. پورزاده رفت.

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر17 تیر 1393 | ۱ دیدگاه

  1. reza
    تیر ۱۷, ۱۳۹۳

    ...