شاید امروز هم قصه ایی نو آغاز شود،داستانی که هیچ پایانی ندارد… نویسنده : این روزا
هر روز واژه ها را دنبال میکنیم تا شاید یکی از آنها کلام ما باشد….. نویسنده : این روزا
همه جا با تو بودم اما هیچ جا با من نیستی ، از تو فقط دلتنگیهایت با من مانده … نویسنده : این روزا
وقتی خودت هم صدای فریادت را نمیشنوی باور خواهی کرد که فراموش شده ای… نویسنده : این روزا
به دنبال هیچ واژه ایی نباش وقتی که سکوت تنها واژه است و فراموشی تنها همراهت! نویسنده : این روزا
دیروز چشمانت معصومیتت را صادقانه فریاد میکرد،اما امروز مانند دیروز نیست! نویسنده : این روزا
از بهار ،از تابستان می گفت، از پاییز و زمستان میگفت:غافل از اینکه اینجا فصلها مرده اند… اینروزها نویسنده : این روزا
یادآوری بعضی خاطرات واقعا شرم آوره . شرمم میاد به یاد بیارم که امروز ۲۲ خرداده . شرمم میاد به یاد بیارم که چگونه با شعور یک ملت بازی شد . شرمم میاد به یاد بیارم که چگونه حق مسلم یک ملت زیره چکمه های عده ای قلدر پایمال شد . شرمم میاد به یاد بیارم که با چه شور وذوقی خانواده و دوستانمو تشویق کردم که اول وقت برن رای بدن . شرمم میاد به یاد بیارم که ملتی را که به دنبال حقوق از دست داده اشان بودن را خس و خاشاک خواندند . شرمم میاد به یاد
تابستان ۹۱ دکتر به خاطر یک ماموریت کاری به آفریقا رفت. عکسهایش از این سفر را توی فیسبوکش میگذاشت. وقتی برگشت برای اولین بار اسم
با بالا گرفتن تب تبدیل عکسها به فرم نقاشیهای استودیو جیبلی، دیدم برای این کار هوش مصنوعی باید نسخه پلاس خریده باشید اما هوش مصنوعی
نوروز انگار تنها همون روز اولش آدم رو با یک حس و حال نو شدگی سنجاق میکنه. روزهای بعدش انگار دوباره میافتی توی یک سرازیر
سالها پیش جایی نوشته بودم: «یه روستا هست که سر جمع نوزده تا دختر داره توش. تا حالا هیچ شعر عاشقانهای برای هیچ کدوم از
در اینکه شکست خوردن بخشی از زندگی آدمیست شکی نیست. اینکه ممکن است انسان از هر شکستی پلهای برای پیروزی آیندهاش بسازد دور از ذهن