پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

قرار بود بندرعباس دیگر تبعیدگاه نباشد- کاملیا کاکی

سی سال در بندرعباس زندگی کردم و هر بار به خودم گفتم یک زمانی اینجا تبعیدگاه بوده، اگر صبر کنی روزهای خوبش را هم می بینی. صبر کردیم، صبر کردیم، صبر کردیم اما هنوز تمام مسئولین بندرعباس را به شکل همان تبعیدگاه می بینند، تبعیدگاهی که پولساز است؛ مثل مزارع پنبه در آمریکای جنوبی. با یک مشت برده که تا زنده اند فقط باید پول در بیاورند و این پول به شریان کشور تزریق شود. برای همین مهم نیست شهری که بخش بزرگی از ثروت کشور را تامین کند، در فقر زیرساخت هایش دست و پا بزند. خبر ها را

ادامه مطلب »

غلط گیریِ ما از عقل مکتوب

حریم ِ ما رو با خود بُرده توو غار خداوندِ نمایش های رنگی تلاش ِ کور داری اولِ راه برای نکبت غایی بجنگی توازن داره حتی جنگ با مرگ زمین باکره با ریشه ی داغ هبوط جاذبه رو بیضی ِ برگ که داره خاک می شه آخره باغ خوشایندِ خیالِت نیست حتی غلط گیریِ ما از عقل مکتوب نظام هستی پالوده از نقص که ما رو برده تا وارونه ی خوب تو ضدّ قهرمان داستانی دَم گرم میون ِ پنجه باد دروغای بزرگُ دوست داری چشایی که به لبهامون نمیاد .”   م . خفه خوان

ادامه مطلب »

ما اصلن هم دست بدبختی و فقریم

ما جوانان ِ با هم بدِ امروز ، چند میلیون پیرزن وُ پیر مردِ تنها خواهیم بود ، دور هم به پوکر با خدا و فرشگان مشغول ، خواهیم بود بی کسان ِ هم ؛ می ترسم از اینکه پیر شویم ، آفتابه هم دست هم ندهیم ما اصلن هم دست بدبختی وُ فقریم ! ”   م . خفه خوان

ادامه مطلب »

باید این بلف رو بزنم

اینکه بشینیم زر انسان دوستانه بزنیم کوبانی فیلان و کوبانی بهمان مزخرفی بیش نیست ! اینکه بلند شیم بریم دوش به دوش کوه زن های کوبانی بجنگیم هم بلف ِسال ِ بی شک ! ولی باید این زر رو از پشت کیبوردم و زیر کولر بزنم که : این زنهای زلف بر باد داده برای عین العرب ، تعریف دیگه ای از زن رو در ذهنم شکل دادن ! و باید این بلف رو بزنم که : کاش می شد کنار اینا جنگید ، برای شرافتِ به فاک رفته انسان !” نویسنده : م . خفه خوان

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

هنربندان

هنرمند و سلبریتی جامعه کی می‌خواید کنار مردمش بایسته؟ وقتی همه مردم اصطلاحاً All in کردند، چه در داخل و چه در خارج. دانشجوها آینده‌شون

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم