ک : حالت خوبه حسین آقا ؟ ح : خیلی ممنون . ک : سر حال نیستی…!؟ ح : نه . ک : چرا … کسل به نظر می یای. مثل اینکه دیشب خوب نخوابیدی ؟ هان؟ ح :چرا آقا . دیر خوابیدم . ک : ولی این حالتت حالت کم خوابی نیست . بیشتر دلخوریه تا کم خوابی . درسته ؟ ح : نه . دلخورم نیستم . ک : چرا . دلخوری . ح : می گم آقا… بلا نسبت . بلا نسبت . بلا نسبت . این مردم پشته ی خراب شده معرفتشون از معرفت طاهره خانم
اینکه یه بسته کاپوچینوی گم شده روی کابینت پیدا بشه ؛ توی خونه ای که تمام اهالیش به مسافرت رفتن … یا اینکه روی کلید اسپیس صفحه کلیدت چند قطره آب چکیده باشه ؛ در حالی که تو بیش از یک ساعت دستت هم به آب نرسیده باشه … این یک نشونه نیست؟ به نشونه ها زیاد اعتقاد دارم و امید وارم یک نشونه باشه… اما خدا کنه خود خدا باشه .
ـ دیدی ببرها و شیرها بچه هاشون رو به دندون می گیرن و این ور و اون ور می برن ؟ – آره ـ من هم روحم رو به دندون گرفتم و دارم از این سو به اون سو می برمش…
این نوشته نه نقد است و نه تحلیل . بلکه دریافت های شخصی است از رمان زوزه نوشته هادی کیکاووسی که در هشتم بهمن ماه هشتاد و هشت آن را در در خانه شهریاران جوان بندرعباس خواند . ناول یا رمانی که با آن سردمان شد ، گوله برفی به صورتمان خورد ، همراهش زوزه کشیدیم و راه افتادیم با لباس گرگ میان مردم و همه را ترساندیم .حتی زن و مرد جوان تازه ازدواج کرده که داشتند عکس یادگاری می گرفتند ، از زیر درختان کنار رفتیم تا روی کوه های سپیدپوش شهری که آدمهایش علاقه زیادی به حیوانات
شهوت به جان آدمی می افتد ، فقط کافی است مدتی با آن سپری کنی ، روزی فراموشش می کنی و خیال می کنی که دیگر سراغش نمی روی . اما یک روز او سرغ تو می آید . روزی او یخه ات را می گیرد و می گوید شروع کن . بعد تو قلمت را بر می داری و صفحه ها را سیاه می کنی و در نهایت می شود یک طراحی ، نقاشی ، داستان ، شعر ، فیلمنامه ، و نمی دانم چیزی که تو را ارضاء کند . این دیگر ارضائی نیست که جنسیت در آن
سلام ببخشید که کمی امروز دیر شد… یکی از امتحانات سخت الهی رو که استاد کارآفرینی امروز برگزار کرد رو با موفقیت پشت سر گذاشتم… البته زیاد هم مطمئن نیستم که موفق شدم ولی بد نبود. امروز هم به خاطر امتحانم کمی دیر به وبلاگم سر زدم. عنوان مطلب هم از دوستیه که تا امروز منتظر بود که نظرات تائید بشه و هنوز هم خودش رو معرفی نکرده … به هر حال امروز روزیه که داستانهای کوتاهی که برام اومده رو به نمایش بذارم و خوشحالم که دوستانم تو این مسیر من رو کمک کردند… البته ارزش گذاری همیشه برای آثار هنری و ادبی کمی سخت به نظر می رسه…
فراخوان نوشتن داستان کوتاه کوتاه کوتاه اهداف : این تنها یک سنجش است .سنجشی برای خودم… شرایط : ۱. طولانی تر از ده کلمه ؛ نه. ۲. با نام ؛ بله . ۳. شرایط سنی. محتوائی و موضوعی ؛ نه. ۴. ارسال تا ۳۰ دی ؛ بله ۵. داوری اش خودم ؛ بله ۶. داستان ها در بخش نظرات نوشته شود ؛ باز هم بله ۷. داستانها تنها بعد از داوری نمایش داده خواهد شد؛ بله ۸ . تمام داستان ها برگزیده می شوند ؛ نه ۹ . بین نام و متن یک سطر فاصله باشد ؛ بله ۱۰ . منتظرم ؛ حتماً جوایز : به نفرات اول تا سوم
این دو تا عکس رو توی کوچه پس کوچه های قدیمی یزد گرفتم – بعد توی فتوشاپ این شکلیش کردم
سعی میکنم شخصیت آدمها را عین یک صندوقچهی قدیمی باز کنم و دانه دانه خصایص اخلاقی و رفتاریشان را از هم تفکیک کنم و تعریفم
به کار بردن برخی اصطلاحات برگرفته از اندیشمندان غربی در فضای سیاسی ایران گاهی خلط مبحث و آدرس غلط دادن است. چندی پیش برای اولین
نزدیک به اواسط آذر از دفتر انجمن سینمای جوان بندرعباس تماسی داشتم مبنی بر ارائه یکی دو تا از فیلمهایم برای نمایششان در انجمن. چیزی
به نظرم هیچ کدوم، مساله استحالهست.
سالانه صدها فیلم با موضوع عشق پیری در سینمای کوتاه ساخته میشود که اتفاقا خیلی از اینها هم آثار خوبیست. همینطور سالهاست در سینمای کوتاه