نویسنده: شهاب

سومین جایزه داستان های ده کلمه ای

فراموشی لی برای سومین سال پیاپی ، جایزه ی ادبی داستان های ده کلمه ای را برگزار می کند . امید است که این آئین راهی برای آشنایی و تبادل نظر با نویسندگان و استعدادهای این مرز و بوم باشد .

آئین نامه  :
*شرکت برای عموم آزاد است .
* محدودیتی در موضوع و تعداد آثار ارسالی وجود ندارد .
* داستان ها نباید به صورت فینگلیش نوشته شده باشند .
* هر داستان حداکثر ده کلمه می تواند داشته باشد . ( با احتساب عنوان داستان )
*داستانها می توانند بدون عنوان باشند .
*درصورت اینکه داستان شما دارای عنوان می باشد بین عنوان و خود داستان حتماً یک سطر فاصله بگذارید .
*داوری در دو بخش انجام میشود . مدیریت سایت و بازدیدکنندگان .
*تمامی داستانها پس از اعلام نتایج نمایش داده خواهند شد .
*در صورت حذف یک اثر ، به صاحب اثر اطلاع داده می شود .
* برگزار کننده برای چاپ و انتشار آثار ارسالی در سایر نشریات و وب سایت ها با ذکر نام نویسنده آزاد است .
* برای ارسال داستان های خود حتما از فرمی که برای این منظور آماده شده است اقدام نمائید .
*
در صورت ارسال به شیوه های غیر از پر  کردن فرم و نقص در تکمیل بندهایی که ضروری است به آثار رسیده ترتیب اثر داده نخواهد شد .
*
به منظور ارسال بیش از پنج اثر فرم دیگری را پر کنید .
* فرم ارسال داستان را در اینجا می توانید ببینید .

گاهشمار
* مهلت ارسال آثار : تا سی ام آذر ماه ۱۳۹۰
* اعلام نتایج  و نمایش آثار : هفتم دیماه ۱۳۹۰
*داوری بازدیدکنندگان : تا پانزدهم دیماه ۱۳۹۰

جوایز
* برای پنج اثر برگزیده و یک اثر منتخب بازدیدکنندگان جوایزی فرهنگی در نظر گرفته شده است  . 

فرم ارسال داستان

چند اتفاق

دیروز همه چیز آبی بود
و امروز دنیا
سر چهارراهی که
برگهای زرد
روی خط های عابر پیاده
رژه می رفتند
تمام شد
فردا
بهشت جاییست که
  باران
برگ می بارد

مرگ داره تنه میزنه یا چه طور کامران می تونه مچ منو بگیره !

مرگ قرار بود شتری باشد که تنها جلوی در خانه ای بخسبد و بس اما مثل اینکه ول کن نبود و افتاده بود دنبال من .  درست از مرداد ۶۶ که جنگ توی سراشیبی بود و بعد از هفت سال شده بود جز لاینفک زندگی همه . من در واقع باید همان روزها تمام می کردم وقتی که  گلوله درست از وسط مغزم عبور کرده بود و وسط میدان جنگ جایی میان سنگرهای دو آتش افتاده بودم . بله . درست گلوله از وسط مغزم عبور کرده بود. کلاه فلزی را شکافته بود و من هم چند قدم عقب تر پرت شده بودم توی هوا و درست کنار لاشه ی آمبولانس سوخته ای افتاده بودم روی زمین . ولی خب شما اگر خودتان هم بودید اسم این را مرگ نمی گذاشتید . این اسمش یک شوخی احمقانه بود که فقط چند آدم بیکار ازشان سر می زد و بس .

به هر حال چند هفته بعد سفیده تخم مرغ کار خودش را کرده بود و حتی جای زخم هم نمانده بود و داشتم توی خانه سر سفره در مورد کشته شدن شوهر دختر همسایه حرف میزدم که توی این سراشیبی جنگ گلوله از وسط مغزش عبور کرده بود که مادرم گفته بود تو به این کارها کاری نداشته باش و من افتاده بودم به جان له کردن گوشت های آبگوشت و بی خیالش شده بودم که دختر همسایه درست توی سراشبیی جنگ که همه مردها دارند توی میدان جنگ گلوله از وسط مغزشان عبور می کند شوهرش را از دست داده . اگر شما هم بوید احتمالا به له کردن گوشت های آبگوشت می پرداختید تا فکر کردن به شوهر دختر همسایه که گلوله از وسط مغزش عبور کرده . شاید هم برعکس درسط وسط له کردن گوشت های آبگوشت چند لحظه ای دست از کار می کشیدید و به گلوله ای که از وسط مغز شوهر دختر همسایه گذشته فکر می کردید تا له کردن گوشت های آبگوشت .

پ . ن : این یک تمرین کلاسی است

من / تو

من
درختی تکیه داده به جوانی منتظر
تو
عابر تمام خیابانهای در حال گذر
تو
دری که کوچه ای به تو بن بست می شود
تو
پنجره ای که رشد به تو درخت می شود
من
درختی تکیه داده به جوانی منتظر

خیابانوشته

۱.
این شعر که کاملا جدی و احساسیست را
توی جوی آب رها کرده اند
همانطور که هنوز کاملا
 بند نافش بریده نشده 

۲ .
مغازه ی خاک گرفته ی بی صاحب
آدمکی خفته در جعبه ی کاغذی
من

۳ .
و هنوز
در کف زنان بی آبرویی که

خودشان خبر ندارند بی آبرو شده اند
حالا که ماشین بزرگ
به همه ی مان برچسب زده است

انجام وظیفه

مامورها زن و شوهر را وسط خیابان نگه می دارند . ماشینشان را . مرد می آید پائین و شروع می کند با پلیس به حرف زدن . رفتارش شبیه به التماس است تا گپ و گفت و گو . دستهایش را هی بالا و پائین میدهد و به زن های عابر پیاده توی خیابان اشاره می کند . چند نفری هم توی پیاده رو می ایستند و سعی می کنند از ماجرا سر در بیاورند . از هر طرف به ماجرا نگاه می کنی گنگ به نظر می رسد . حتما باید خود مرد برود روی کاپوت بایستد و بلند بلند داد بزند تا همه بفهمند اصل ماجرا چیست . اما پلیس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و در خلال حرف های مرد هی سرش را به نشانه ی مخالفت با حرف های وی بالا می اندازد . چند لحظه بعد دو زن چادر مشکی می آیند کنار در ماشین و با زن که روی صندلی جلو نشسته حرف می زنند . در ماشین را باز می کنند و او را می آورند پائین . صورت زن پیدا نیست ‏‌آنقدر که سعی کرده جلوی آنها حجابش را رعایت کند . اما انگار زنهای سیاه پوش مشکلشان جای دیگریست . مرد حواسش را از طرف پلیس به سمت زن ها می برد که شاید حرفش با آنها کارساز شود اما فایده ای ندارد . زن ها هم با حرکت سر نه به اقتدار پلیس مرد اما با همان شیوه ای که قبلا به روی دیگران جواب داده احتمالا به مرد می گوید که کاری نمی شود کرد . زن یکی دوبار دستش را از دست یکی از زن های سیاه پوش که محکم گرفته می کشد . مرد هم زنش را کمی عقب می کشد .
- کجای قانون نوشته که تو این شرایط یه نفر رو با خودتون ببرید ؟
پلیس باتومش را می برد بالا و مرد را از همسرش جدا می کند . حالا مرد صدایش بالاتره رفته و دارد داد می زند ‏ ‌‏‏‏‌,طوری که صدایش تا این طرف خیابان کنار ایستگاه اتوبوس هم می آید . من و سام سوار خط واحد می شویم . در آخرین لحظات قبل از محو شدن کامل ماشین پلیس ‏ ‏, ‌زن را با لباس عروس سوار ماشین ون می کنند .

شکست

شکست اون نیست که چند هیچ از حریفت عقب باشی . شکست اونه که دیگه هیچ روحیه ای برای ادامه دادن نداشته باشی .