مرگ قرار بود شتری باشد که تنها جلوی در خانه ای بخسبد و بس اما مثل اینکه ول کن نبود و افتاده بود دنبال من . درست از مرداد ۶۶ که جنگ توی سراشیبی بود و بعد از هفت سال شده بود جز لاینفک زندگی همه . من در واقع باید همان روزها تمام می کردم وقتی که گلوله درست از وسط مغزم عبور کرده بود و وسط میدان جنگ جایی میان سنگرهای دو آتش افتاده بودم . بله . درست گلوله از وسط مغزم عبور کرده بود. کلاه فلزی را شکافته بود و من هم چند قدم عقب تر پرت شده بودم توی هوا و درست کنار لاشه ی آمبولانس سوخته ای افتاده بودم روی زمین . ولی خب شما اگر خودتان هم بودید اسم این را مرگ نمی گذاشتید . این اسمش یک شوخی احمقانه بود که فقط چند آدم بیکار ازشان سر می زد و بس .
به هر حال چند هفته بعد سفیده تخم مرغ کار خودش را کرده بود و حتی جای زخم هم نمانده بود و داشتم توی خانه سر سفره در مورد کشته شدن شوهر دختر همسایه حرف میزدم که توی این سراشیبی جنگ گلوله از وسط مغزش عبور کرده بود که مادرم گفته بود تو به این کارها کاری نداشته باش و من افتاده بودم به جان له کردن گوشت های آبگوشت و بی خیالش شده بودم که دختر همسایه درست توی سراشبیی جنگ که همه مردها دارند توی میدان جنگ گلوله از وسط مغزشان عبور می کند شوهرش را از دست داده . اگر شما هم بوید احتمالا به له کردن گوشت های آبگوشت می پرداختید تا فکر کردن به شوهر دختر همسایه که گلوله از وسط مغزش عبور کرده . شاید هم برعکس درسط وسط له کردن گوشت های آبگوشت چند لحظه ای دست از کار می کشیدید و به گلوله ای که از وسط مغز شوهر دختر همسایه گذشته فکر می کردید تا له کردن گوشت های آبگوشت .
پ . ن : این یک تمرین کلاسی است