بدین سان

« یا به نوعی همینجوری »

جای خالی یک پست

 

 

 

 

 

پ . ن : این پست دیشب توی یک مسیر طولانی به ذهنم رسید که بعد یادم رفت  قرار بوده چی باشه . این جای خالی به احترام اوست. احتمالا دوست داشتم اون پست رو که الان هنوز تو ذهنمه . 

شهاب ۱۰ دیدگاه

سرنوشت مردی که …

وقتی مُرد حتی پارچه ای برای کفنش نبود ، لخت و عور وسط یه بیابون افتاده بود روی زمین ، به خودش گفته بود ، وقتی که مُرد سعی می کنه درخت بشه ، یه درخت که اگه میوه نداشت حداقل یه سایه ای ، چند تا شاخه واسه زاییدنِ یه خورده برگ …
اما خب یادش نبود ، آدما وقتی تموم میشن ؛ می پوسن و می گندن و …
درخت تو ذهنشون یه خاطره است ، یه آرزو …

شهاب ۶ دیدگاه

سال نو مبارک

پ . ن : امسال یک عیدی کوچک برای دوستان مجازیمان در نظر گرفتیم . یک کار گرافیکی به همراه دوست خوبم محسن در وبلاگ کلاغ انجام دادم ، پایین اش هم یک نسخه متحرک موجود است . فقط بگذارید یکبار کامل لود شود تا به راحتی نمایش داده شود . سال نو هم بر همه شما عزیزان مبارک باد .

شهاب ۱۸ دیدگاه

بازی وبلاگی رادیــو احسان

دوست عزیزم وبلاگ رادیو احسان ، مطلبی با عنوان بازی وبلاگی جزیره هرمز راه انداخته و تعدادی از دوستان وبلاگی را به یک بازی دعوت کرده که هر کدام از مدعوین باید خاطره ای از خود که مربوط به جزیره هرمز می شود را ارائه دهند .

* سال هشتاد و هفت برای تهیه فیلم مستندی از ساخته شدن فرش خاکی به همراه دوست خوبم امیر مینابیان به جزیره هرمز رفتیم . شب ها به خاطر سرمای زیاد از خواب می پریدم از چادر بیرون آمده ، دوری می زدم و دوباره بر می گشتم به چادر . یکی از شب های آخری که در جزیره هرمز سپری می کردم ، باز به همین بهانه از چادر بیرون آمدم و به دنبال یافتن راهی برای آتش زدن چوب هایی بودم که جز هیزممان محسوب می شد تا کمی گرم شوم که وجود یک غریبه را در تاریکی شب در محیط کمپ احساس کردم . غریبه تا نزدیکی چادرها آمده بود ، درست تا چند قدمی من . با کمی حرکت من به سمتش پا به فرار گذاشت . این دومین باری بود که حضور یک آهوی زیبای شاخدار (جبیر) را اینقدر نزدیک خودم حس می کردم .

* اسفند سال هشتاد و نه . برای انجام کار تصویربردای بهمراه دو دوست ؛ محمود شهبازی و رهبر امامدادی به هرمز رفتیم ، توی شناوری که با آن به بندرعباس بر می گشتیم ، مدیریت ارشاد وقت همسفرمان شده بود ، ایشان در سوالی که پرسیدم : آیا جشنواره فیلم اردی بهشت در سال ۹۰ برگزار می شود جواب مثبت داده بود .

در ادامه هفت دوست دیگر را به این بازی وبلاکی دعوت میکنم : 
صدی ، مرصاد ، کلاغ ، رهبر امامدادی ، از سرزمین های جنوبی ، حرفه معمار 

شهاب ۱۳ دیدگاه

کاربری

ـ اسم ؟
ـ وسیله وسیله ای هستم .
ـ شغلتون ؟
ـ وسیله هستم .
– راضی هستید ؟
– هی بد نیست . فعلا که دارم کار میکنم .
– ببخشید برچسب انرژی هم دارید ؟
– بله . مصرف و بازدهیم یکیه . حتی گاهی بازدهی ام بیشتر از مصرفمه .
 – خوبه …تجربه ی قبلی هم داشتید ؟
– بله . یه مدت خر بودم .
– مگه خر یه نوع وسیله نیست ؟
– خیر . ایشون نفس می کشند .
– یعنی الان وضعیت بدتر شده ؟
– نه . خب قبلاَ می دیدم . الان دیگه چیزی نمی بینم . کمترعذاب می کشم .
– آخرین کاری که انجام دادید چی بوده ؟
– هیچی … بی خیال . میشه بفرمایید کارتون چیه ؟
–  توی این کاغذ نوشتم . تمومش رو انجام بدید ممنون میشم دوست عزیز . 
– باشه . فقط خواهشاً آخرش وسیله بودنم رو به روم نیارید .
– حتماَ دوست من .

 

شهاب ۱۰ دیدگاه

آنجا که …

ـ ببخشید ، آنجا که عقل حاکم است دارید ؟
– چی ؟
ـ آنجا که عقل حاکم است … چیز عجیبیه ؟
ـ کتاب علمی تخیلیه ؟
***
ـ ببخشید آنجا که عقل ها کم است دارید ؟
ـ بله …  تو اون قفسه است …

شهاب ۱۶ دیدگاه

شکست

شکست اون نیست که چند هیچ از حریفت عقب باشی . شکست اونه که دیگه هیچ روحیه ای برای ادامه دادن نداشته باشی .

شهاب ۲۰ دیدگاه

و قصه سفر آغاز می شود

می خواستم وقتی میرم .
هیچی . بیشتر نگران  مادر و پدرم هستم . همین .

پ. ن : نمی خواستم اینطوری برم . می خواستم قبلش دلم قرص باشه . که یکی هست . نذاشت . نخواست . نموند و هر چی فعله که با « نـ » شروع میشه .

شهاب ۱۷ دیدگاه