روزنوشتهها
گاهی راهی جز نوشتن نیست. بیدار ماندم و شروع کردم به نوشتن
گاهی راهی جز نوشتن نیست. بیدار ماندم و شروع کردم به نوشتن
خبر کوتاه بود و عاشقانه،
موهای هم را کوتاه کردیم،
و حالمان خوب است.
۱- حدودا ده روز پیش در خانه نشستهایم که تلفن زنگ میخورد. شخصی پشت تلفن خودش را معرفی میکند، انگار در گذشته شاگردم بوده، از کهنوج تا کلاس من میآمده و حالا خواسته تشکر کند. و میگوید چندتا از کارهایی که تدوین کرده را میفرستد که ببینم. تا انتهای مکالمه فکر میکنم کسی دارد با من شوخی میکند. از طرفی هر چه فکر میکنم به ذهنم خطور نمیکند شاگردی با همچین اسمی داشتهام یا نه. به هر حال در مملکتی که همه چیزش شوخیست این تماس هم در مرز باریکی از شوخی و جدیت قرار میگیرد.
۲- حدودا یک هفته بعدش یکی دیگر از شاگردانم که تقریبا او را به یاد دارم به تلگرامم مسیج میدهد. میخواهد چیزی برایم بیاورد. میگویم که توی تلگرام بفرستد که ببینم. (اولین باری نیست بچه هایی که با من کلاس داشتهاند قصد دارند ویدئوها و فیلمهایشان را نشانم دهند). میگوید فیلم نیست و داستان چیزیست که در عکس میبینید. انگار از باغهای شخصیشان برایم کنار گذاشتهاند. این اولین باریست که یکی از شاگردانم اینطوری به یادم بوده. حس جالبیست.
۳- همان اول که دیدمش گفتم برایم ارزشمندتر این است که ببینم شما پیشرفت کردهاید. واقعا چه حسی بهتر از این برای شخصی که تدریس میکند وجود دارد؟


داشتم از غروب عکس میگرفتم که دیدم یکی پشت سرم داره میگه: عکس. عکس. عکس. برگشتم دیدم سه نفرن. اولین باری بود که یک دختر بندری با پوشش بومی پشت فرمون از من درخواست میکرد که ازش عکس بگیرم. نه اون میدونست چرا باید عکس ازش گرفته بشه و نه من میدونستم چرا باید ازش عکس بگیرم. به هر حال اون این جوری علامت پیروزی نشون داد و من عکس گرفتم.
سوتفاهم داستان گروهی فیلمساز را روایت میکند که برای تهیه بودجهی ساخت فیلم تصمیم میگیرند با دزدیدن دختری که رویای بازیگر شدن دارد از پدر پولدارش اخاذی کرده و بعد دختر را با نقشهای که کشیدهاند به واسطهی فیلمنامه بکشند.
سوتفاهم از معدود فیلمهایی جشنواره فجر بود که شاهد یک فرم روایی متفاوت در آن بودیم. فیلمی که سعی میکند مرز میان واقعیت و سینما را بر دارد. این بازی آنقدر ادامه پیدا میکند که مخاطب گاهی این تفکیک را اشتباه میگیرد و کارگردان به نوعی به هدفش میرسد. نمونهی این بازی را پیش از این در نمایشنامهی «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» لوئیجی پیرالندو دیده بودیم. اما این فیلم دو ویژگی مهم داشت: یک، لوکیشن محدود. دو، خط روایی ساده. اینها مواردیست که مخاطب فیلمهای ایرانی با آن قرابت زیادی ندارد. فیلم در یک پاساژ و در ادامه در یک خانهی قدیمی جریان دارد و بیشتر زمان فیلم محدود به خوردن قهوهایست که سرنوشت دختر را مشخص میکند. اینکه چرا دختر قهوه را نمیخورد، یا اینکه حالا پسر قهوه را خورده داستان به کدام سمت کشیده میشود مسائلیست که در پیرو آن بخشی از داستان نیز شکل میگیرد. با همهی این تفاسیر مخاطبهای فیلم به دو دستهی پر کنتراست تبدیل میشوند. دستهی اول افرادی که فکر میکردند با دیدن این فیلم وقتشان را هدر دادهاند و دستهی دوم افرادی که تا پایان، فیلم را دنبال کردند. البته جدای از فرم روایی متفاوت که پیشتر اشاره شد چند سوال از فیلم در ذهن باقی میماند.
* اگر سمی که قرار است شخصیت دختر را در فیلم از پا در بیاورد تقلبیست چرا شخیت اصلی از خوراندن آن به دختر امتناع میورزد؟ (شاید قرار است به این باور برسیم که شخصیتهای داستان هنوز نقششان در داستان را دوست دارند و نمیخواهند آن نقش برای همیشه از صحنه خارج شود.) چرا تصاویر دوربینهای بسته آنقدر هم که باید دوربین مدار بسته نیستند؟ چه طور میشود یک دوربین مداربسته که غالبا در بالاترین نقطه از هر مکانی نصب میشود نمای Close Up از زاویه Eye Leve هم میگیرد و بعد پن میشود روی دستان یکی دیگر از کاراکترها؟
این فیلم همچون خیلی از فیلمهای امسال جشنواره امکان کوتاهتر شدن را داشت و با حذف برخی از لحظاتش که جز دادن اطلاعات تکراری کمکی به پیشبرد داستان نمیکرد میتوانست ریتم مناسبتری پیدا کند. مخصوصا صحنهی پایانی که شاید با برخی تغییرات کمی از آن شعارزدگیاش دور میشد، به هر حال بعد از گذشت چند سال میبینیم که معتمدی از فضای فیلمی چون دیوانه از قفس به چه اندازه دور شده و الان با فیلمی که تلاش میکند داستان سرراستی را روایت کند هنوز آن نگاه معناگرایانه را در عناصر فیلم و کلامی که بر زبان شخصیتها جاری میشود را دارد.