هر روز او می آمد و به من می گفت :سلام ،در جوابش میگفتم ،سلام …
روزی که رفت گفت : خداحافظ و من خیلی آرام گفتم : خداحافظ…
دیروز آمده بود، من به او گفتم : سلام … او گفت : فراموش کن مرا!!!
…….!؟!؟!؟
نویسنده : این روزا
هر روز او می آمد و به من می گفت :سلام ،در جوابش میگفتم ،سلام …
روزی که رفت گفت : خداحافظ و من خیلی آرام گفتم : خداحافظ…
دیروز آمده بود، من به او گفتم : سلام … او گفت : فراموش کن مرا!!!
…….!؟!؟!؟
نویسنده : این روزا
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
7 پاسخ
سلام ، اومدم این پست رو بذارم یه دفعه دیدم شما گذاشتیدش .
سلام ممنون ، هر چند با قبلی فرق داره اگه اون بهتره میتونی عوضش کنی…
سلام . نه منظورم اینه که این بهتره .
دارم آروم میزنم روی شونت حس می کنی ؟!
جان ؟
ضمیرها درست نوشته شده ن؟
متوجه نشدم ، چه مشکلی داره یعنی ؟