۱.
این شعر که کاملا جدی و احساسیست را
توی جوی آب رها کرده اند
همانطور که هنوز کاملا
بند نافش بریده نشده
۲ .
مغازه ی خاک گرفته ی بی صاحب
آدمکی خفته در جعبه ی کاغذی
من
۳ .
و هنوز
در کف زنان بی آبرویی که
خودشان خبر ندارند بی آبرو شده اند
حالا که ماشین بزرگ
به همه ی مان برچسب زده است
مامورها زن و شوهر را وسط خیابان نگه می دارند . ماشینشان را . مرد می آید پائین و شروع می کند با پلیس به حرف زدن . رفتارش شبیه به التماس است تا گپ و گفت و گو . دستهایش را هی بالا و پائین میدهد و به زن های عابر پیاده توی خیابان اشاره می کند . چند نفری هم توی پیاده رو می ایستند و سعی می کنند از ماجرا سر در بیاورند . از هر طرف به ماجرا نگاه می کنی گنگ به نظر می رسد . حتما باید خود مرد برود روی کاپوت بایستد و بلند بلند داد بزند تا همه بفهمند اصل ماجرا چیست . اما پلیس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و در خلال حرف های مرد هی سرش را به نشانه ی مخالفت با حرف های وی بالا می اندازد . چند لحظه بعد دو زن چادر مشکی می آیند کنار در ماشین و با زن که روی صندلی جلو نشسته حرف می زنند . در ماشین را باز می کنند و او را می آورند پائین . صورت زن پیدا نیست آنقدر که سعی کرده جلوی آنها حجابش را رعایت کند . اما انگار زنهای سیاه پوش مشکلشان جای دیگریست . مرد حواسش را از طرف پلیس به سمت زن ها می برد که شاید حرفش با آنها کارساز شود اما فایده ای ندارد . زن ها هم با حرکت سر نه به اقتدار پلیس مرد اما با همان شیوه ای که قبلا به روی دیگران جواب داده احتمالا به مرد می گوید که کاری نمی شود کرد . زن یکی دوبار دستش را از دست یکی از زن های سیاه پوش که محکم گرفته می کشد . مرد هم زنش را کمی عقب می کشد .
– کجای قانون نوشته که تو این شرایط یه نفر رو با خودتون ببرید ؟
پلیس باتومش را می برد بالا و مرد را از همسرش جدا می کند . حالا مرد صدایش بالاتره رفته و دارد داد می زند ,طوری که صدایش تا این طرف خیابان کنار ایستگاه اتوبوس هم می آید . من و سام سوار خط واحد می شویم . در آخرین لحظات قبل از محو شدن کامل ماشین پلیس , زن را با لباس عروس سوار ماشین ون می کنند .
شکست اون نیست که چند هیچ از حریفت عقب باشی . شکست اونه که دیگه هیچ روحیه ای برای ادامه دادن نداشته باشی .
وضعیت ما وخیم گزارش شده
گریه از چشم ها بند نمی آید
شاعران شهر را
آب با خود برده است
می خواستم وقتی میرم .
هیچی . بیشتر نگران مادر و پدرم هستم . همین .
پ. ن : نمی خواستم اینطوری برم . می خواستم قبلش دلم قرص باشه . که یکی هست . نذاشت . نخواست . نموند و هر چی فعله که با « نـ » شروع میشه .
امروز با تاکسی مسیری طولانی را می پیمودم که چشمم به ماشینی افتاد که در عرض چند ثانیه از ما سبقت گرفت و رفت . چیزی که بیش از هر چیزی نظرم را به خود جلب کرد شی تزئینی بود که پسر جوان راننده زیر آینه نصب کرده بود . ( طناب اعدام ) .
از دید نگارنده دو حالت می تواند وجود داشته باشد . یا اینکه این شخص نمی داند اعدام چه شکلی است و به سادگی آویزان کردن یک شی تزئینی * نیست . یا نه ، آنقدر در فضای جامعه با اعدام و امثالهم روبرو شده که حالا میداند اعدام کردن هم جزئی از زندگی ما شده . در هر دو حالت با مسئله ی دردناکی رو برو هستیم .
* شاید اعدام یک انسان خودش یک شی تزئینی باشد . خیابانها به مجسمه های معلق بین زمین و آسمان نیاز دارند .
یک چیزی در همه این عکس ها عوض شده است
یا تو از سر جایت
تکان خورده ای
یا من تو را دیگر نمی شناسم
اگر در جامعه ای به خشک شدن دریاچه ای اعتراض کنی همچین بلائی سرت می آورند …
با تشکر از همکاری مردم با شهرداری ، نسبت به استفاده از سطل های زباله ی شهری برای تمیز نگاه داشتن شهر و رها نکردن شیشه های مشــروبات الکلـی خود در معابر عمومی .
حکم شلاق سمیه توحید لو دیروز در زندان اوین اجرا شد . جرم او توهین به رئیس جمهور عنوان شده است . ۵۰ ضربه شلاق با دست و پاهای به زنجیر بسته سهم انسانی بود که توانست پیش از انتخابات ، زنجیره ی انسانی از میدان راه آهن تا شوش را سازماندهی کند . این دانشجوی دکترا یکی از فعالان ستاد میر حسین موسوی بود که یک روز بعد از انتخابات بازداشت شد .
* خدا را شکر پرونده ی اختلاس سه هزار میلیارد تومانی از طریق درون سازمانی در حال پیگیری است و تنها مشکلات جامعه ما دارد با ۵۰ ضربه شلاق حل می شود .
* حرکات اینچنینی تنها بر ضعف یک سیستم صحه می گذارد و بس .
* رئیس جمهور ایران ، ایران را آزاد ترین کشور دنیا نامیده بود .
