۱.
این شعر که کاملا جدی و احساسیست را
توی جوی آب رها کرده اند
همانطور که هنوز کاملا
 بند نافش بریده نشده 

۲ .
مغازه ی خاک گرفته ی بی صاحب
آدمکی خفته در جعبه ی کاغذی
من

۳ .
و هنوز
در کف زنان بی آبرویی که

خودشان خبر ندارند بی آبرو شده اند
حالا که ماشین بزرگ
به همه ی مان برچسب زده است

| ۸ نظر

مامورها زن و شوهر را وسط خیابان نگه می دارند . ماشینشان را . مرد می آید پائین و شروع می کند با پلیس به حرف زدن . رفتارش شبیه به التماس است تا گپ و گفت و گو . دستهایش را هی بالا و پائین میدهد و به زن های عابر پیاده توی خیابان اشاره می کند . چند نفری هم توی پیاده رو می ایستند و سعی می کنند از ماجرا سر در بیاورند . از هر طرف به ماجرا نگاه می کنی گنگ به نظر می رسد . حتما باید خود مرد برود روی کاپوت بایستد و بلند بلند داد بزند تا همه بفهمند اصل ماجرا چیست . اما پلیس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و در خلال حرف های مرد هی سرش را به نشانه ی مخالفت با حرف های وی بالا می اندازد . چند لحظه بعد دو زن چادر مشکی می آیند کنار در ماشین و با زن که روی صندلی جلو نشسته حرف می زنند . در ماشین را باز می کنند و او را می آورند پائین . صورت زن پیدا نیست ‏‌آنقدر که سعی کرده جلوی آنها حجابش را رعایت کند . اما انگار زنهای سیاه پوش مشکلشان جای دیگریست . مرد حواسش را از طرف پلیس به سمت زن ها می برد که شاید حرفش با آنها کارساز شود اما فایده ای ندارد . زن ها هم با حرکت سر نه به اقتدار پلیس مرد اما با همان شیوه ای که قبلا به روی دیگران جواب داده احتمالا به مرد می گوید که کاری نمی شود کرد . زن یکی دوبار دستش را از دست یکی از زن های سیاه پوش که محکم گرفته می کشد . مرد هم زنش را کمی عقب می کشد .
– کجای قانون نوشته که تو این شرایط یه نفر رو با خودتون ببرید ؟
پلیس باتومش را می برد بالا و مرد را از همسرش جدا می کند . حالا مرد صدایش بالاتره رفته و دارد داد می زند ‏ ‌‏‏‏‌,طوری که صدایش تا این طرف خیابان کنار ایستگاه اتوبوس هم می آید . من و سام سوار خط واحد می شویم . در آخرین لحظات قبل از محو شدن کامل ماشین پلیس ‏ ‏, ‌زن را با لباس عروس سوار ماشین ون می کنند .

| ۶ نظر

شکست اون نیست که چند هیچ از حریفت عقب باشی . شکست اونه که دیگه هیچ روحیه ای برای ادامه دادن نداشته باشی .

| ۲۰ نظر

وضعیت ما وخیم گزارش شده
گریه از چشم ها بند نمی آید
شاعران شهر را
آب با خود برده است

| ۱۳ نظر

می خواستم وقتی میرم .
هیچی . بیشتر نگران  مادر و پدرم هستم . همین .

پ. ن : نمی خواستم اینطوری برم . می خواستم قبلش دلم قرص باشه . که یکی هست . نذاشت . نخواست . نموند و هر چی فعله که با « نـ » شروع میشه .

| ۱۷ نظر

امروز با تاکسی مسیری طولانی را می پیمودم که چشمم به ماشینی افتاد که در عرض چند ثانیه از ما سبقت گرفت و رفت . چیزی که بیش از هر چیزی نظرم را به خود جلب کرد شی تزئینی بود که پسر جوان راننده زیر آینه نصب کرده بود . ( طناب اعدام ) .
از دید نگارنده دو حالت می تواند وجود داشته باشد . یا اینکه این شخص نمی داند اعدام چه شکلی است و  به سادگی آویزان کردن یک شی تزئینی * نیست  . یا نه ، آنقدر در فضای جامعه با اعدام و امثالهم روبرو شده که حالا میداند اعدام کردن هم جزئی از زندگی ما شده .  در هر دو حالت با مسئله ی دردناکی رو برو هستیم .
* شاید اعدام یک انسان خودش یک شی تزئینی باشد . خیابانها به مجسمه های معلق بین زمین و آسمان نیاز دارند .

| ۱۳ نظر

یک چیزی در همه این عکس ها عوض شده است
یا تو از سر جایت
تکان خورده ای
یا من تو را دیگر نمی شناسم

| ۵ نظر

اگر در جامعه ای به خشک شدن دریاچه ای اعتراض کنی همچین بلائی سرت می آورند …

| ۶ نظر

با تشکر از همکاری مردم با شهرداری ، نسبت به استفاده از سطل های زباله ی شهری برای تمیز نگاه داشتن شهر و رها نکردن شیشه های مشــروبات الکلـی خود در معابر عمومی .

| ۱۱ نظر

حکم شلاق سمیه توحید لو  دیروز در زندان اوین اجرا شد . جرم او توهین به رئیس جمهور عنوان شده است . ۵۰ ضربه شلاق با دست و پاهای به زنجیر بسته سهم انسانی بود که توانست پیش از انتخابات ، زنجیره ی انسانی از میدان راه آهن تا شوش را سازماندهی کند . این دانشجوی دکترا یکی از فعالان ستاد میر حسین موسوی بود که یک روز بعد از انتخابات بازداشت شد .

* خدا را شکر پرونده ی اختلاس سه هزار میلیارد  تومانی از طریق درون سازمانی در حال پیگیری است و تنها مشکلات جامعه ما دارد با ۵۰ ضربه شلاق حل می شود .
* حرکات اینچنینی تنها بر ضعف یک سیستم صحه می گذارد و بس .
* رئیس جمهور ایران ، ایران را آزاد ترین کشور دنیا نامیده بود  .

| ۸ نظر