می خواهم دوستت بدارم تا به جای همه جهانیان پوزش بخواهم، از همه جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان. اززنانگی ات دفاع می […]
دسته: نظم و نثر
« توضیحی ندارد »
شعری از محمد نریمانی
چندی پیش محمدنریمانی دوست شاعر و هنرمندم یکی از آخرین آثارش را برایم فرستاد که آن را با شما به اشتراک میگذارم. مفهوم است که […]
شعری از بیژن جلالی-۲
بوتهی نسترن با صدها چشم خوشرنگ مرا تماشا میکرد گوییا میگفت آیا مرا میبینی؟ آیا نام مرا میدانی؟ و من با شعری که در دلم […]
شعری از بیژن جلالی
من هیچگاه ندانستهام ای بانوی بلندبالا که تو مرا تا کجاها میبری و مرا در کدام راه رها میکنی و مرا کی بازمیخوانی. ای بانوی […]
شعری از شهریار بهروز
سایه هاى بلند عصر دختران لوند پنجشنبه ها همهمه ى بى چیز کافه ها پشت کرده باشى به غروب که با اشیاء صمیمى ترى با […]
شعری از یار
قد میکشم و از هر گوشه وجودم، جوانه میزنم. از دست هایم بهار می روید، از شانههایم زندگی، از سینه ام تو.
شق القمر را شنیده ای؟ رفتنِ تو شق التاریخ قمری و شمسی و میلادی ما بود همه اتفاقات تقویم زندگی ما به دو زمانِ قبل […]
آدمها خداحافظی را اختراع کردند
ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم در پیاده رویِ آن طرف خیابان من روی بر گرداندم و پشت سرم را کاویدم تو بر میگشتی […]