از رنجی که می‌رسانند

من از شهری که در آن می‌زیستم دور شدم. هزار و یک دلیل داشت. یکی از آن‌ها این بود می‌خواستم از رنجی که دیگران خواسته […]

تنهایی اشیا

مدتی پیش داشتم به تنهایی اشیا فکر می‌کردم. به تنهایی اشیایی که ما انسان‌ها رهایشان می‌کنیم، هستند اما دیده نمی‌شوند. ماه‌ها و سال‌ها در کنجی […]

می‌توانستم عمویتان باشم

هر روز عکس‌ها جلوی چشم‌مان رژه می‌روند. بچه‌هایی که کشته شده‌اند. چه در خیابان، چه در زندان و چه آنهایی که در صف مرگ ایستاده‌اند. […]

بدون عنوان

– اون آقاهه چرا‌ رفته تو آسمون؟ + رفته بالا که بتونه همه جا رو ببینه. – الان چیزی هم می‌بینه؟ + نمی‌دونم. ‌ – […]