این پیرمرد رو در یکی از پیاده روهای یزد دیدم. یاد داستان عطار نیشابوری افتادم. « گویند سبب توبه وی آن بود که روزی در […]
من چشمان هرزه ام را از لا به لای خرابه های این شهر پیدا کرده ام
از ماهِ خدا تنها غذا نخوردنش را بلدم ولا غیر…/ از زندگی کردن تنها خوردن و خوابیدنش را بلدم ولا غیر…/ از دوستی تنها توقعش را بلدم […]
این نوشته عنوان ندارد۸۲۳۰;.
مدتی است به چیزهای تکراری فکر می کنم… به این تلخی حقیقت… به این حقیقت که من یک خط در میانم… و تو خط به […]
بدون عنوان
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست […]
سناریو کمتر از یک دقیقه و شاید هم بیشتر۸۲۳۰;
روز- خارجی- حیاط خانه زری خانم اقدس خانم و زری خانم توی حیاط روی نیمچه فرشی کهنه نشسته اند و مشغول پاک کردن سبزی هستند. […]
امیدواری یا خیالبافی
آدم همیشه امیدواری شاید نباشم اما همیشه هم تا جریانی برام به طور قطع ثابت نشه ذهنم دست از سرش بر نمی داره… همیشه یه چند […]
عکس های تکراری
سلام ، با اینکه ممکنه این عکس ها رو این روزها زیاد دیده باشید اما تو این اوضاع دوباره دیدنشون خالی از لطف نیست. این عکس ها رو […]
مردم هندوانه ای
دیدید آنها که پیراهن سبز به تن کرده بودند تو سرخ از آب در آمدند؟ دیدید آنها که پیراهن بی طرفی به تن کرده بودندچه […]