* زمان خوردن انسانها توسط همدیگر تمام شده . یا شاید هم این رسم نبوده و تنها بعضی جاها می خوردند و هنوز هم رسم […]
دسته: نوشته
« هر آنچه که می نویسم »
مدرسه ای که خاطره شد
این عکسی از مدرسه نجمیه است . مدرسه ای که چهارم و پنجم دبستانم رو توش گذروندم. مدرسه ای که به واسطه اون با کانون […]
کفش های خواب آلود
کفش هایم خسته اما من به دنبال تو با همین کفش های بی رمق که کم کم خواب تو را می بینند خیابان ها را […]
پرنده ای که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد
مارکز داستانی دارد به اسم زنی که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد . داستان زنی که هر روز صبح ساعت ۶ […]
جنایت های نوشتاری
این متن در مدح تو نیست . این تنها جنایت های نوشتاری من است که برای زنده نگاه داشتن تو خودکشی کرده ام . و […]
خواب دم صبح
خواب دیدم موسوی کاپشن احمدی نژادی پوشیده ، رفتم که بگم این چیه پوشیدی؟ گفت : تو نمی خوای دستی به موهات بکشی ؟ بعد […]
امنیت نداریم ولی جاش انرژی هسته ای داریم عمو
زمانی که سینمای جوان دوره های فیلم سازی می رفتیم آقای پریش استاد ارتباط تصویری خاطراتی از بچگی اش تعریف کرد که چیزی دور از […]
بازی وبلاگی ۸۲۱۱; انشاء نوروزی
روبوسی عید . سفر . بازی بزرگ . جومپا لاهیری . نگران تر . منزوی تر . تکراری تر من مرده ی این بازی های […]
عنوان ندارد
مدتیست که در کوچه ای به انتظارایستادم که بن بست بوده یا به عبارتی بالای سر قبری گریه کردیم که مرده توش نخوابیده بود